تبليغاتX
نامه های بی نشان

نامه های بی نشان

کوچه های درد

کسی نبود

کسی نبود انگار ...

مشعلی نبود، حتی شمع ساده ای که بیفروزند بر مزارِ رفته ای!

ابهام کوچه انگار تعبیرنمیشد!!

باهیچ چراغی...

             با هیچ فلسفه ای...

 ابری نبود تا بارانی باشد، بارانِ استعاره ای باشد برای گریستن!

کویرِ گونه ها خشکِ خشک

تنها سکوت بود

حدیث نفس ها سینه به سینه حبس شده بود و هیچ عهدی به حدِ تواتر نمی رسید

همه چیز شکستنی بود، از پیمان ها... تا پهلوها...

سایه ای نبود!

       نگاهی نبود!

                مردی نبود!

تنها کودکی از پشت در مادرش را هی صدا میزد ...

هیچ کس نبود!

تنها سکوت بود!

سکوت شاید... تنها سکوت بود که حرفی برای گفتن داشت

سکوت بود شاید... که حق فریاد را ادا میکرد... بلند، بلندتر از همیشۀ تاریخ!

تنها سکوت بود!!!


بانو، بانوی دو عالم قسم به جان تنها فرزند حی زمانمان دلم فریاد میخواهد

اما شاید سکوت من هم حق فریاد را ادا کند

به داد دلم برس مادر

تورا به جان محسنت به داد دلم برس

تورا به حقی که ریسمان برگردن امیر برگردنش دارد به داد دلم برس مادر، همین !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 11:24  توسط محب  |